تبليغاتX
اَوِستا
تو در آب گر ببینی حرکات خویشتن را ، به زبان خود بگویی که به حسن بی‌ نظیرم

روز ها و ماه هاست كه دل نوشتن ندارم

نه عشقشو و نه دلشو

اينروزا هوا باروني -طوفاني ه و منم عشق اين نوع هوا

اما بازم انگار يكي پاي ادمو گرفته... تا با كله بخوري زمين و بگي

آخ!

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 19:28 | لینک  | 

دنيا وارونست...

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 17:58 | لینک  | 

مهلت ارسال آثار به داستان های ده کلمه ای به پایان رسید

براي اطلاع بيشتر به اين ادرس مراجعه كنيد

http://leee.us/

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 20:23 | لینک  | 




فرم ارسال آثار اینجا

برای اطلاعات بیشتر از قوانین مسابقه به این آدرس مراجعه کنید

فراموشی لی
نوشته شده توسط م.ض در ساعت 23:21 | لینک  | 

الان ساعت 49 دقیقه صبح ، بیرون هوا خنک بهاری و نم بارون زدست...

آسمون غم صورتی رنگی داره

انگار دلش با دلت یکی ه

انگار مثل تو کلی حرف داره

بهتره بگم

آسمونم غمگینه از آدماش .

رفتم تو حیاط که یک باکس آب بیارم بالا

ولی چند دقیقه فقط محو تماشای آسمون شدم

همونجا به سرم زد تو این هوا رو پشت بوم تا صب بیدار بمونم

با این که فردا کلی درس و کار دارم

و فقط تو این شب بیداری من باشم و من باشم و خدا ...

از بیرون صدای جارو ی رفتگر میومد

و بقیش ، همش سکوت...

هوا مهشر بود

واقعا عالی بود

اما با صدا کردن مادرم همه این ها پر شد و منم رفتم بالا

اون موقع فهمیدم چقدر هوای خونمون گرفتست

گرفته تر از دل آدماش .

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 0:57 | لینک  | 

خدایا تو آنی هستی که جام های زرینت را در زیر خاک پنهان کرده ای

تا روزی سر در بیاورند و بدرخشند و جلوگر تو باشند

اما ای خدا ،

مگر نمیدانی آن زیر تاریک است؟

مگر نمیدانی آن زیر سرد و نمور است؟

مگر نمیدانی که درخشیدن در آن بین ، از همه سخت تر است؟

خدایا تو که به همه چیز عالمی ،

چرا ما را گول میزنی؟

آن جام ها یا بیرون نمی آیند ،

یا اگر هم به همت خویش و خواسته ی تو بیرون آمدند

دیگر جلایی برای درخشیدن ندارند .

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 14:3 | لینک  | 

  الان اینجا بوی باقالی میاد! شروع جالبی نیست اما خب منو بدجور کلافه کرده!

دستشویی اون بقله اما کو حوصله؟


نوشته شده توسط م.ض در ساعت 23:18 | لینک  | 

امروز اینجا برف بارید...

اولین برف پاییزی!

امروز بجای شنیدن صدای خش خش برگ های خشکیده در زیر پاهایم ، صدای برگ هایی رو شنیدم که زیر کوله باری از برف یخ زده بودند 

و بجای اینکه بگویند خش میگفتند قِرِچ!

هوا بس سرد شده! در حال یخ زدن و رو به موت رفتنیم!

اما با این حال ;

بس گوارا بود باران ...
به، چه زیبا بود باران ...

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 17:11 | لینک  | 

شاد کردن دل آدم ها ، منی چند؟

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 20:23 | لینک  | 

چندی پیش ، سرکلاس بودم . تحویل کار داشتیم و بعد از مدت زیادی استاد اسم مرا خواند ، من هم کار هایم را برداشتم بردم پیشش . یک نگاهی به کار اولی کرد و تا دلتان بخواهد ایراد گرفت! آن هم چه ایراد هایی! در صورتی که تعریف نباشد کار من در کلاس بهتر از بقیه است . من هم عین موش شده و گوش فرا داده به حرفهایش بودم . در صورتی که یک کار فردی ، فردیست . سلیقه ایست . اگر اینطوری شد برای این است که من میخواهم اینطوری شود نه تو ای استاد!

اخر هم گفت کارت حس بدی به ادم می دهد و من هم در دل گفتم : (همین را می خواستم!)

میدانید ، موضوع کار من جنگ بود! من هم تا دلتان بخواهد بد بویش کرده بودم! اخر نمیدانستم و نمیفهمیدم در بین مردم جنگ بسیار خوشبو ولذت بخش است . حال درک کردم و دانستم...

بعد از اینها به سه نتیجه رسیدم:

1- استاد کلا از من خوشش نمی آید (به قول گفتنی لج کرده است)

2- به بنده و کارهایم شک دارد! (همان دزدی می شود ،وای به حالش اگر اینچنین فکر کرده باشد! (دزد هم شدیم!))

3-در سعی و تلاش این است که مرا به بالاتر برساند(همان گفتی با ایراد گرفتن هلمان دهد به بهترین بهترین شدن!)

و من هم که بد بین نیستم مورد اخری چشمم را گرفت! و خداییش هم همینطور به نظر میرسد .


اما حرف من این است : ما چقدر بدبختیم که استاد هایمان برایمان تصمیم میگیرند ، نه خودمان!

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 0:0 | لینک  | 

در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!

نوشته شده توسط م.ض در ساعت 20:54 | لینک  |