نه عشقشو و نه دلشو
اينروزا هوا باروني -طوفاني ه و منم عشق اين نوع هوا
اما بازم انگار يكي پاي ادمو گرفته... تا با كله بخوري زمين و بگي
آخ!
براي اطلاع بيشتر به اين ادرس مراجعه كنيد
http://leee.us/
الان ساعت 49 دقیقه صبح ، بیرون هوا خنک بهاری و نم بارون زدست...
آسمون غم صورتی رنگی داره
انگار دلش با دلت یکی ه
انگار مثل تو کلی حرف داره
بهتره بگم
آسمونم غمگینه از آدماش .
رفتم تو حیاط که یک باکس آب بیارم بالا
ولی چند دقیقه فقط محو تماشای آسمون شدم
همونجا به سرم زد تو این هوا رو پشت بوم تا صب بیدار بمونم
با این که فردا کلی درس و کار دارم
و فقط تو این شب بیداری من باشم و من باشم و خدا ...
از بیرون صدای جارو ی رفتگر میومد
و بقیش ، همش سکوت...
هوا مهشر بود
واقعا عالی بود
اما با صدا کردن مادرم همه این ها پر شد و منم رفتم بالا
اون موقع فهمیدم چقدر هوای خونمون گرفتست
گرفته تر از دل آدماش .
خدایا تو آنی هستی که جام های زرینت را در زیر خاک پنهان کرده ای
تا روزی سر در بیاورند و بدرخشند و جلوگر تو باشند
اما ای خدا ،
مگر نمیدانی آن زیر تاریک است؟
مگر نمیدانی آن زیر سرد و نمور است؟
مگر نمیدانی که درخشیدن در آن بین ، از همه سخت تر است؟
خدایا تو که به همه چیز عالمی ،
چرا ما را گول میزنی؟
آن جام ها یا بیرون نمی آیند ،
یا اگر هم به همت خویش و خواسته ی تو بیرون آمدند
دیگر جلایی برای درخشیدن ندارند .
دستشویی اون بقله اما کو حوصله؟
اولین برف پاییزی!
امروز بجای شنیدن صدای خش خش برگ های خشکیده در زیر پاهایم ، صدای برگ هایی رو شنیدم که زیر کوله باری از برف یخ زده بودند
و بجای اینکه بگویند خش میگفتند قِرِچ!
هوا بس سرد شده! در حال یخ زدن و رو به موت رفتنیم!
اما با این حال ;
بس گوارا بود باران ...به، چه زیبا بود باران ...
اخر هم گفت کارت حس بدی به ادم می دهد و من هم در دل گفتم : (همین را می خواستم!)
میدانید ، موضوع کار من جنگ بود! من هم تا دلتان بخواهد بد بویش کرده بودم! اخر نمیدانستم و نمیفهمیدم در بین مردم جنگ بسیار خوشبو ولذت بخش است . حال درک کردم و دانستم...
بعد از اینها به سه نتیجه رسیدم:
1- استاد کلا از من خوشش نمی آید (به قول گفتنی لج کرده است)
2- به بنده و کارهایم شک دارد! (همان دزدی می شود ،وای به حالش اگر اینچنین فکر کرده باشد! (دزد هم شدیم!))
3-در سعی و تلاش این است که مرا به بالاتر برساند(همان گفتی با ایراد گرفتن هلمان دهد به بهترین بهترین شدن!)
و من هم که بد بین نیستم مورد اخری چشمم را گرفت! و خداییش هم همینطور به نظر میرسد .
اما حرف من این است : ما چقدر بدبختیم که استاد هایمان برایمان تصمیم میگیرند ، نه خودمان!


